X
تبلیغات
بـا بیــــــقراری در انتــــظارم...


بـا بیــــــقراری در انتــــظارم...

به جز حضور تو ، هیچ چیز این دنیای بیکرانه را جدی نگرفتم... حتی عشق را !
آخرین کلمات قبل از مرگ
آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟

پی نوشت: کاش الان بارون می امد می رفتم زیر بارون خیس میشدم.

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389توسط ES |
ربنای محمدرضا شجریان
نمیدونم چی شد هوای ربنای معروف استاد رو کردم.

بی شک همه ی مردم ایران از این ربنا خاطراتی دارند.

ولی دیگه توی تلویزیون پخش نمیشه!

پخش نشدنش هم داستانی دارد که بماند...

دانلود کنید

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389توسط ES |
شب
من شب را دوست دارم

شب زیباست

شب سکوت دارد عالمی بی فروغ دارد

شب تاریک نیست ماه دارد

در چشمان تو آرزوی یک نگاه دارد

من در دوردست ها 

یک چهره میبینم

من شوق پرواز دارم

اما ترس سراب

من تنها نیستم یک ستاره دارم

در عالم بی خبری یک نگاه عاشقانه دارم

شب دراز نیست، بی پروا اما سراب نیست

شب در وجود من است یک لحظه از من جدا نیست

شب بهانه من است ولی یک آرزو نیست

من با تمام وجود شب را می ستایم

زیرا شب سرانجام من است

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389توسط ES |
من خواب دیده ام!

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز را دیده ام

و پلک چشمم هی میپرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم اگر دروغ بگویم

                     


فروغ در ظهر ۸ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

پوران فرخزاد خواهر بزرگتر فروغ چندی پيش اعلام کرد فروغ روز هشتم دی ماه متولد شده و از اهل تحقيق خواست تا اين اشتباه را تصحيح کنند.

فروغ فرزند چهارم توران وزيری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد است. از دیگر اعضای خانواده او می‌توان برادرش، فریدون فرخزاد و خواهر بزرگترش، پوران فرخزاد را نام برد.

فروغ با مجموعه‌های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. آرزوی فروغ ار زبان خودش: «آرزوی من آزادی زنان ایران و تساوی حقوق آن‌ها با مردان است» «من به رنج‌هایی که خواهرانم در این مملکت در اثر بی عدالتی مردان می‌برند، کاملا واقف هستم و نیمی از هنرم را برای تجسم دردها و آلام آن‌ها به کار می‌برم.»

روحش شاد یادش گرامی


+نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389توسط ES |
لحظه آخر
سلام

باز آمدم!

با بیان تفکراتم.

تفکراتی که تنها دلیل زنده بودن من است.

همانطور که در چند پست قبلی گفتم اندیشه هایی متفاوتی در مورد مرگ دارم.

من بعضی وقتا فکر میکنم که چرا کسی به مرگ توجه نمیکنه در صورتی که مهمترین موضوع در زندگی ما است.

بزارید یه مطلبی که خودتان هم میدونید و بدیهی است رو بگم، خیلی از انسانها در هر سن و شرایطی بودن که 1ساعت قبل از مرگشون حتی تصور این رو نمیکردن که تا لحظاتی دیگر در این دنیا نخواهند بود. و این امر خیلی مهمیه که ما باید توجه خاصی به اون داشته باشیم.

من میتونم تصور کنم که انسانهایی که از لحظه مرگشون باخبرند در لحظه آخر چه احساس و حالی دارند.

بغض، شاید باور نکنید ولی احساس بغض آخرین احساسی هست که انسان رو هلاک میکنه.

به مرگ ایمان داشته باشید اون رو باور کنید.

مرگ ناراحت کننده نیست.مرگ ترسی به همراه ندارد در صورتی که اون رو باور داشته باشیم.

واقعاً متاسفم که در دور و زمونه ای زندگی میکنیم که اگر چنین اندیشه هایی رو به کسی منتقل کنی برای دیگران مسخره است.

میدونید چیه تنها و مهمترین عاملی که باعث میشه انسان نسبت به مرگ بی اعتنا باشه ندانستن زمان مرگشه.و برای انسان های عاقل بلعکس.

یه سوال از شما دارم؟

در چه زمان و مکانی دوست دارید به دیار باقی بشتابید؟

میدونم ،سوال عجیبی است و با میل و تمایلی که دارید بهش جواب بدید.

جواب من: در سن کهولت و در کنار عشق و فرزندانم.

........................................................

«تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید! حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند. ما بچه؟ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد، و در ته زندگی، اوست که ما را صدا می‌زند و به‌سوی خودش می‌خواند.»--صادق هدایت---

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389توسط ES |
چرای بی جواب!

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...

اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...

اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

همیشه با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...!!!؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389توسط ES |

RSS